تبلیغات

وبلاگ من
نویسنـــدگان :
سید محمد حسین امیرخلیلی (8)
موضــــوع ها :
قرآن (6)
محرم (1)
دین (1)
آرشیـــو :
خرداد 1385 (1)
اسفند 1384 (2)
بهمن 1384 (1)
دی 1384 (2)
آبان 1384 (2)
لینكدونی :
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
آیت الله جوادی آملی
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
ندای جاوید...
اذان
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
دیدار
بسم رب الحسین
سلام
امشب خیلی حال عجیبی دارم. احساس یه جور ناراحتی. مثل اینكه یه چیزی رو از دست دادی. یا داری از دست میدی. یه چیز خیلی مهم و احساس می كنی وقت زیادی نداری .نمی دونم چیه. امشب برای اولین بار بهم دست داده. اونم بعد مراسم عزاداری امام حسین یا شاید توی كل مراسم. امشب، توی مجلس، همش قافله كربلا جلوی چشم بود. اونا داشتن حركت می كردن و من در كناری وایساده بودم. دوست داشتم داد بزنم: منم ببرین! منم با خودتون ببرین! منم میام! اما هیچ كلمهای از دهنم در نیومد. فقط نگاه میكردم. خیلی ناراحت كننده بود. می دونین به چی فكر میكنم درست در همین لحظه كه ما توی حموم روزمرگیهامون لم دادیم و داریم از گرمای لذت بخش غفلت استفاده می بریم درست توی همین شبا و درست همین نزدیكیا فقط چند هزار كیلومتر اونورتر یه عده آدم هستن كه دارن به سمت یه مقصدی حركت میكنن. انگار می خوان یه كار بزرگ انجام بدن. همشون مطمئن، با یقین كامل، از چهرههاشون میشه نور عشق رو دید. از این واضح تر نمی شه. همشون شادَن خوشحالن. اصلا انگار مستن اصلا توی این جهان نیستند. مگه چه اتفاقی م یخواد براشون بیفته؟ نمی دونم. اونی كه جلو تر از همه داره حركت میكنه از همه عجیب تر، پر ابهت، مغرور، و توی چشمهاش یه برقی می درخشه. انگار داره می ره اونی رو كه خیلی دوسش داره ببینه. بقیه هم انگار توی این آدم ذوب شدن. یه جوری نگاهش می كنن. یه جوری صداش میكنن. یه جوری پشتش راه می رن. تفسیر دقیقش می شه عاشق و معشوق. اما در حد نهایت. از كنارش تكون نمی خورن. ازش دور نمی شن. اصلا قلبشون داره واسه اون می زنه. و این عده آدمهای عجیب دارن تو این روز ا و شبا حركت میكنن. هر كودومشون یه حالی دارن. اما ذوق و سر كیفی تو همشون مشتركه......
خیلی دور شدن. دیگه نمی بینمشون. از دور نور چراغ ها شون سو سو می زنه. صدای زنگ شتر ها هم از دور شنیده می شه. دور و برم تاریك شد خیلی تاریك. دوباره گم شدم. هیچ كسی كنارم نیست. هیچ جا رو هم نمی بینم. صورتم خیسه از اشك. بازم اون غم خاص بهم رو می یاره. آسمون هم داره می باره. رفتن و من موندم. چرا نرفتم؟ نمی دونم. چرا من رو با خودشون نبردن؟ نمی دونم. فقط می دونم جوابم پیش اوناست. اون جا یه چیزی هست كه دل رو آروم می كنه. وقتی از كنارم رد می شدن هیچ احساسی نداشتم. حتی خودم رو هم فراموش كرده بودم. محو تماشا... باید یه بار دیگه سعی كنم دوباره حركت می كنم. و به سوی كاروان كه خیلی ازم دور شده می دوم. شاید برسم و شاید این بار كسی جوابی بده و یا حتی سری به سمت من بگردونه. شاید جوابم توی اون نگاه باشه... شاید.
دیگه نمی تونم به شهر برگردم. باید پیداشون كنم ....
یا حق
نوشته های پیشین ...