تبلیغات

وبلاگ من
نویسنـــدگان :
سید محمد حسین امیرخلیلی (8)
موضــــوع ها :
قرآن (6)
محرم (1)
دین (1)
آرشیـــو :
خرداد 1385 (1)
اسفند 1384 (2)
بهمن 1384 (1)
دی 1384 (2)
آبان 1384 (2)
لینكدونی :
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
آیت الله جوادی آملی
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
ندای جاوید...
اذان
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
بسم رب القرآن
از این پس به فضل و امداد الهی میخواهم آنچه را از تفسیر آموختهام و میآموزم را جهت انتشار و بحث بنویسم. این فصل را از سوره مباركاه بقره آغاز میكنم. سعی بر آن دارم تا در بخشهایی كوتاه اهم مطالب را عنوان كنم. ان شاء الله، و من الله التوفیق.
بسم الله الرحمن الرحیم
الم(۱) ذلك الكتاب لا ریب فیه هدی للمتقین (۲)
در مورد آیه مباركه بسم... باید گفت كه در قرآن كریم ۱۱۴ بار نازل شده است (در ابتدای ۱۱۳ سوره { سوره مباركه برائت بدون این آیه در ابتدای آن نازل شده است.} و در سوره سلیمان این آیه دو بار نازل شده است) در این قسمت قصد ندارم چیزی در باره آن بنویسم تنها اینكه هر آیه مربوط به محتوای سوره خودش است و بنابر این تمام بسم... ها از نظر معنا با هم فرق خواهند داست. در صورتی كه محتوا و مطالب سوره مباركه بقرا مشخص شود معنای آیه مباركه بسم... هم مشخص خواهد شد.
الم(۱) در باره حروف مقطعه نیز بعدا بحث خواهد شد ان شاء الله.
ذلك الكتاب لا ریب فیه هدی للمتقین
ذلك:
در قرآن كریم برای اشاره به این كتاب هم از ضمیر (این) استفاده شده و هم (آن). سر این مطلب این است كه قرآن كریم بر خلاف تمام دیگر كتب موجود در زمین كنابی محدود و تك بعدی نیست. یك سر آن در زمین است و سر دیگر آن در دست خدای علی اعلی. در واقع مانند نردبانی است كه قرار است انسان خاكی را به عرش سماوی راهنما باشد. لذا هم با ضمیر این اشاره شده در جایی كه مربوط به بنده است و هم به آن در جایی كه مربوط به خداوند عظیم است. در اینجا بدلیل آنكه به كلیت قرآن اشاره دارد و قصد دارد مطلبی را در باره اصل این حقیقت بیان كند از این ضمیر استفاده شده است. این مطلب در مورد خود خداوند هم صادق است. در قرآن در باره خداوند هم از ضمائری كه معنای نزدیك را میرساند استفاده شده مثل اینكه (فانی قریب اجیب دعوة ...) و هم از ضمائری كه به دور و بزرگی اشاره دارد و این میرساند كه خالق كتاب هم در عین حال كه از رگ گردن نزدیك تر است بزرگمرتبه و علی است. مهمترین نكته ای كه اینجا وجود دارد همین دوگانه بودن قرآن است كه برای همگان در همه اعصار قابل استفاده خواهد بود چه اینكه از این نشئه پست انسانها را سیر خواهد داد و به هر چه بالاتر میبرد. این كتاب حقیقتی عظیم و خدایی دارد كه نازل شده است و در قالب الفاظ قابل بحث و نقل شده است. اما نباید فراموش كرد كه اصل قرآن حقیقتی است كه با رشد انسان به آن دست مییابد و این همان جنبه دور بودن آن است. آن بخش قرآن در قالب الفاض و معانی در نمیآید و حقیقتی است كه تنها با تهذیب نفس و تطهیر باطن میتوان به آن دست یافت كه (لا یمسه الا المطهرون). نباید تنها در مرحله الفاظ ماند و باید به حقایق قرآن دست یافت و این نیست جز در سایه حركت و تدبر بیشتر و ارتباط قویتر با این كتاب.
والسلام
صلاح كار كجا و من خراب كجا
بسم الله النور
عزیزا، جمیع علومْ عَملی است حتی
علم التوحید را نیز اعمالی است قلبیّه و قالبیّه. توحیدْ تفعیل است؛ و آن، كثرت را
به وحدت برگرداندن است؛ و این از اعمال روحیه و قلبیّه است. تا در كثرات، افعالیّه
واقعی و سبب حقیقی را نشناختهای و دیدهی حق بین پیدا نكردی و خدا را در طبیعت
ندیدی و جهات كثرات طبیعیّه را فانی در حق و افعال او نكردی و سلطان وحدت فاعلیّت
حق در قلبت علم نیفراشته، از خلوص و اخلاص و صفا و تصفیه بكلی دور و از توحید
مهجوری. تمام ریاهای افعالیّه و اكثر ریاهای قلبیّه از نقصان توحید افعالی است. آن
كه مردم ضعیف بیچاره بیكاره را موثر در دار تحقق میداند و متصرف در مملكت حق میشمارد،
از كجا میتواند خود را از جلب قلوب آنها بینیاز داند و عمل خود را از شرك شیطان
تصفیه و تخلیص كند؟ تو سرچشمه را باید صافی كنی تا آب صافی از آن بیرون آید، والا
با سرچشمه گل آلود توقع صفای آب نداشته باش. تو اگر قلوب بندگان خدا را در تحت
تصرف حق بدانی و معنی "یا مقلب القلوب" را به ذائقه قلب بچشانی و به
سامعه قلب برسانی، خود با این همه ضعف و بیچارگی در صدد صید قلوب برنیایی. و اگر
حقیقت "بیده ملكوت كل شیء و له الملك و بیده الملك" را به قلب بفهمانی،
از جلب قلوب بینیاز شوی، و به قلوب ضعیفه این مخلوق ضعیف خود را محتاج ندانی، و
غنای قلبی برای تو رخ دهد. تو در خود حس احتیاج كردی و مردم را كارگشا دانستی، پس
محتاج به جلب قلوب شدی، و خود را به قدس فروشی متصرف در قلوب انگاشتی، پس محتاج به
ریا شدی؛ اگر كارگشا را حق میدیدی و خود را نیز متصرف در كون نمیدیدی، بدین شركها
احتیاج پیدا نمیكردی.
ای مشرك مدعی توحید و ای ابلیس
در صورت آدمزاده، تو این ارث را از شیطان لعین بردی كه خود را متصرف میبیند و فریاد
لاغوینهم میزند. آن بدبخت و شقی در حجابهای شرك و خودبینی است؛ و آنان كه عالم
و خود را مستقل دانند نه مستظل و متصرف دانند نه مملوك، از شیطنت ابلیس ارث بردهاند.
از خواب گران برآی، و به قلب خود برسان آیات شریفه كتاب الهی و صحیفه نورانی ربوبی
را. این آیات با عظمت برای بیدار كردن من و تو فرو فرستاده شده، و ما جمیع حظوظ
خود را منحصر به تجوید و صورت آن كردیم و از معارف آن غفلت ورزیدیم تا شیطان بر ما
حكومت كرد و حكمفرما شد و در تحت سلطه شیطان واقع شدیم.
گوشهای از كتاب آداب نماز امام خمینی سلام الله علیه - صفحه 172
صبح
إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (1) وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ (2) وَإِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ (3) وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ (4) وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ (5) وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ (6) وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ (7) وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ (8) بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ (9) وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (10) وَإِذَا السَّمَاء كُشِطَتْ (11) وَإِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ (12) وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ (13) عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ (14) فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ (15) الْجَوَارِ الْكُنَّسِ (16) وَاللَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ (17) وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ (18) إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِیمٍ (19) ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرْشِ مَكِینٍ (20) مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ (21) وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ (22) وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ (23) وَمَا هُوَ عَلَى الْغَیْبِ بِضَنِینٍ (24) وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ (25) فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ (26) إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِینَ (27) لِمَن شَاء مِنكُمْ أَن یَسْتَقِیمَ (28) وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (29)
دیدار
بسم رب الحسین
سلام
امشب خیلی حال عجیبی دارم. احساس یه جور ناراحتی. مثل اینكه یه چیزی رو از دست دادی. یا داری از دست میدی. یه چیز خیلی مهم و احساس می كنی وقت زیادی نداری .نمی دونم چیه. امشب برای اولین بار بهم دست داده. اونم بعد مراسم عزاداری امام حسین یا شاید توی كل مراسم. امشب، توی مجلس، همش قافله كربلا جلوی چشم بود. اونا داشتن حركت می كردن و من در كناری وایساده بودم. دوست داشتم داد بزنم: منم ببرین! منم با خودتون ببرین! منم میام! اما هیچ كلمهای از دهنم در نیومد. فقط نگاه میكردم. خیلی ناراحت كننده بود. می دونین به چی فكر میكنم درست در همین لحظه كه ما توی حموم روزمرگیهامون لم دادیم و داریم از گرمای لذت بخش غفلت استفاده می بریم درست توی همین شبا و درست همین نزدیكیا فقط چند هزار كیلومتر اونورتر یه عده آدم هستن كه دارن به سمت یه مقصدی حركت میكنن. انگار می خوان یه كار بزرگ انجام بدن. همشون مطمئن، با یقین كامل، از چهرههاشون میشه نور عشق رو دید. از این واضح تر نمی شه. همشون شادَن خوشحالن. اصلا انگار مستن اصلا توی این جهان نیستند. مگه چه اتفاقی م یخواد براشون بیفته؟ نمی دونم. اونی كه جلو تر از همه داره حركت میكنه از همه عجیب تر، پر ابهت، مغرور، و توی چشمهاش یه برقی می درخشه. انگار داره می ره اونی رو كه خیلی دوسش داره ببینه. بقیه هم انگار توی این آدم ذوب شدن. یه جوری نگاهش می كنن. یه جوری صداش میكنن. یه جوری پشتش راه می رن. تفسیر دقیقش می شه عاشق و معشوق. اما در حد نهایت. از كنارش تكون نمی خورن. ازش دور نمی شن. اصلا قلبشون داره واسه اون می زنه. و این عده آدمهای عجیب دارن تو این روز ا و شبا حركت میكنن. هر كودومشون یه حالی دارن. اما ذوق و سر كیفی تو همشون مشتركه......
خیلی دور شدن. دیگه نمی بینمشون. از دور نور چراغ ها شون سو سو می زنه. صدای زنگ شتر ها هم از دور شنیده می شه. دور و برم تاریك شد خیلی تاریك. دوباره گم شدم. هیچ كسی كنارم نیست. هیچ جا رو هم نمی بینم. صورتم خیسه از اشك. بازم اون غم خاص بهم رو می یاره. آسمون هم داره می باره. رفتن و من موندم. چرا نرفتم؟ نمی دونم. چرا من رو با خودشون نبردن؟ نمی دونم. فقط می دونم جوابم پیش اوناست. اون جا یه چیزی هست كه دل رو آروم می كنه. وقتی از كنارم رد می شدن هیچ احساسی نداشتم. حتی خودم رو هم فراموش كرده بودم. محو تماشا... باید یه بار دیگه سعی كنم دوباره حركت می كنم. و به سوی كاروان كه خیلی ازم دور شده می دوم. شاید برسم و شاید این بار كسی جوابی بده و یا حتی سری به سمت من بگردونه. شاید جوابم توی اون نگاه باشه... شاید.
دیگه نمی تونم به شهر برگردم. باید پیداشون كنم ....
یا حق
زندگی - تئوری بازی
بسم الله
سلام
از قرآن کریم: انما الحیوه الدنیا لعب و لهو
نمی دونم چقدر با بازی های رایانه ای آشنایی دارین؟ معمولا اول این بازی ها قبل از اینکه وارد قسمت اصلی بازی بشین یه قسمت هست به نام "Tutorial". در این قسمت شما یاد میگیرن که اصلا چه جوری باید بازی کنین. این قسمت بازی چند ویژگی داره:
اول: اصلا مهم نیست اگه زخمی بشین یا تیر بخورین یا هر بلای دیگه ای سرتون بیاد.
دوم: تو این قسمت در وقت کمی که بهتون داده می شه باید سعی کنید تا می تونید مهارت های بازی رو یاد بگیرین و تمرین کنین. این مهارت ها تو بازی اصلی لازم هست و بدون اونها شما شانسی ندارین.
سوم: موقعیت های که تو این قسمت <آموزشی> توش قرار میگیرن دست خودتون نیست. مهم هم نیست. وسایلی رو هم که بهتون میدن فقط برای تمرینه و کسی چیزی از این قسمت به بازی اصلی نمی بره. فقط چیزایی که یاد گرفتین براتون می مونه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه کمی دقت کنین و به آموزه های دین مبین اسلام و قرآن عزیز دقت کنین همه این مطالب رو میابیم. نسبت زندگی این دنیا به حیات ابدی آخرت دقیقا مثل این دو قسمت بازی های رایانه ای هست که خدمتتون عرض کردم. اگه انسان بتونه به این باور برسه و این اعتقاد رو تو خودش زنده کنه خیلی سخت میشه از مشکلات این دنیا ناراحت شد و غصه خورد.
دوباره ۳ نکته بالا رو بخونین و سعی کنین با زندگی در دنیا مقایسه اش کنین.
وقتی بساط این دنیا برچیده می شه٬ زندگی اصلی در جهان باقی شروع می شه. در اون دنیا قراره ما به مسیر هایی که خودمون تو این دنیا تعریف و طراحی کردیم ادامه بدیم. اما قطعا اون دنیا هم احتیاج به لوازم و ابزار خاص خودش داره. اینجا محل فراهم آوردن این ابزاره.
اگه لازم باشه انسان مثلا راهی رو طی کنه در اون دنیا مشاهده می کنین عده ای رو که از وسایل بسیار پر سرعت برخوردارند٬ عده ای هم هستند که هیچ وسیله ای ندارند و با پای پیاده به طی مسیر می پردازند و متاسفانه بعضی حتی پا هم نخواهند داشت. اینها همان مهارت هایی است که باید یاد بگیریم.
امتحان های خداوند هم جهت تمرین بیشتر این مهارت هاست. موقعیت های ما در این دنیا بجز انچه خود کسب کرده ایم ارزش دیگری ندارد. اینکه من کجا بدنیا آمده ام؟ پدر و مادرم کیست؟ موقعیت اجتماعیم کجاست؟ چه قدر ثروت دارم و مطالبی از این دست که از بیرون به ما رسیده مانند موقعیت های مطروحه در قسمت آموزشی بازیست و لذا ارزش چندانی ندارد و قابل انتقال به جهان باقی نیست. آنچه می ماند همان است که اکتساب کرده ایم و یاد گرفته ایم.
در پایان برای تبرک قسمتی از مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه:
اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْاَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللهَ بِقَلْب سَلیم،
وَاَسْاَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ لا یَجْزی والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ هُوَ جاز عَنْ والِدِهِ شَیْئاً اِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ،
وَاَسْاَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْس شَیْئاً وَالاَْمْرُ یَوْمَئِذ للهِ، وَاَسْاَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ وَاُمِّهِ وَاَبیهِ وَصاحِبَتِهِ وَبَنیهِ لِكُلِّ امْرِئً مِنْهُمْ یَوْمَئِذ شَأْنٌ یُغْنیهِ، وَاَسْاَلُكَ الاَْمانَ یَوْمَ یَوَدُّ الُْمجْرِمُ لَوْ یَفْتَدی مِنْ عَذابِ یَوْمَئِذ بِبَنیهِ وَصاحِبَتِهِ وَاَخیهِ وَفَصیلَتِهِ الَّتی تُؤْویهِ وَمَنْ فِی الاَْرْضِ جَمیعاً ثُمَّ یُنْجیهِ كَلاّ اِنَّها لَظى نَزّاعَةً لِلشَّوى،
سوپاپ اطمینان - چرخه مشکلات
بسم الله
همه كسانی كه با خدا آشنا شدن، شناختنش و حسش كردن دوست دارن بهش نزدیك بشن. این یه خواهش درونیه. یه نسبت جالبی وجود داره بین وقتی با خدایی و بهش نزدیكی با آرامش. " الا بذكر الله تطمئن القلوب"
ممكنه خیلی بیچاره باشی، ممكنه خیلی از این كه داری زیر بار مشكلات خرد می شی احساس درد كنی، اما وقتی با اونی و به خصوص وقتی فقط با اونی، تنها، خلوت، انگار یه لحظه از همه چی جدا میشی. مثل وقتی كه یكی رو كه خیلی دوست داری میبینی ها، دیگه حال خودتو نمیفهمی. حتی اگه تمام مشكلات دنیا تو حسابت باشه اون لحظه خوشی واسه خودت. مثل یه جور مستی میمونه. رهایی
اولش با خدا رفیق میشی، خب اون یه طرف تو هم یه طرف. شاید زیاد حتی فرقی بین خودت و اون احساس نكنی. بنابر این خودتی، خودت مشكلات رو حل می كنی، خودت برنامه ریزی میكنی. و خودت لذت میبری. البته وقتی به جایی رسیدی كه بنبست بود و دیگه نتونستی مشكل رو حل كنی یه سری هم به رفیقت "آخدا" میزنی. خب اونم كه كلی با مرامه، اصلا نمیگه: تا حالا كجا بودی؟! یه سرم به ما میزدی ثواب داشت!!! كارتو راه میندازه و اگه تو هم كمی مرام داشته باشی خب شرمنده میشی با خودت میگی جبران میكنم. البته یه اتفاق دیگه هم این وسط میافته و اینكه این دوستت رو بیشتر میشناسی. وقتی بیشتر خدا رو میشناسی به همون نسبت خودت رو هم بیشتر میشناسی. هر چی جلو میری تو خودت ضعف مییابی و در او قدرت. تو خودت حقارت و در او بزرگی، تو خودت بخل و در او بخشش. " مَوْلایَ یا مَوْلایَ اَنْتَ الْمَوْلى وَاَنَا الْعَبْدُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلاَّ الْمَوْلى، مَوْلایَ یا مَوْلایَ اَنْتَ الْمالِكُ وَاَنَا الْمَمْلُوكُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ اِلاَّ الْمالِكُ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ اَنْتَ الْعَزیزُ وَاَنَا الذَّلیلُ وَهَلْ یَرْحَمُ الذَّلیلَ اِلاَّ الْعَزیز"
بعد یه مدت میبینی اصلا تو نیستی كه كاری میكنی، همه رو اون داره انجام میده، خودشه، خودش مشكلات رو حل میكنه، خودش برنامهریزی میكنه، و خودش نتیجه رو رقم میزنه. صحنهپردازی از اونه. خودش هم ابزار و وسایل حل مشكلات رو فراهم میكنه. اصلا تو كارهای نیستی. و این قصه ادامه داره، قصه سهگانه بندگی، معرفت، عشق.
اما انسان فراموشكاره عجیب. تا یه كم میگذره دوباره نفس و شیطان میان سراغت و میگن این توئی كه كار میكنی، این توئی كه مشكلات رو حل میكنی این توئی كه به دیگران كمك میكنی، این توئی كه ....
و دوباره از عزیزت دور میشی...
و تا دوباره فكر می كنی كه این منم كه... این منم كه... این منم كه ... و فكر می كنی چقدر مهم شدی، چقدر دنیا و ملت به تو وابسته اند، چه قدر ... ( تا جایی كه فرئون به خودش اجازه داد بگه: انا ربكم الاعلی)
اینجاست كه عزیزت تو رو تنها نمیگذاره، میندازدت تو چرخه مشكلات تا سوپاپ اطمینان عمل كنه و فشارهای شیطانی خالی بشه. وقتی سرت شلوغ شد، وقتی فشار از همه طرف بهت وارد شد، اول دوباره احساس ضعف میكنی بعدم یاد عزیزت میافتی و میری تا دوباره با او خلوت كنی. با او آرامش پیدا كنی و با او ...
كاش این دفعه دیگه یادمون نره.
انشالله
یُرِیدُ اللّهُ أَن یُخَفِّفَ عَنكُمْ وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِیفًا – نسا 28
خدا میخواهد كار را بر شما سبك كند; و انسان، ضعیف آفریده شده;
وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَن لَّمْ یَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَّسَّهُ كَذَلِكَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مَا كَانُواْ یَعْمَلُون – یونس 12
هنگامى كه به انسان زیان (و ناراحتى) رسد، ما را (در هر حال:) در حالى كه به پهلو خوابیده، یا نشسته، یا ایستاده است، مىخواند; اما هنگامى كه ناراحتى را از او برطرف ساختیم، چنان مىرود كه گویى هرگز ما را براى حل مشكلى كه به او رسیده بود، نخوانده است! این گونه براى اسرافكاران، اعمالشان زینت داده شده است (كه زشتى این عمل را درك نمىكنند!)
وَلَئِنْ أَذَقْنَا الإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَئُوسٌ كَفُورٌ – هود 9
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاء بَعْدَ ضَرَّاء مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئَاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ – هود 10
إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أُوْلَـئِكَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِ – هود 11
و اگر از جانب خویش، نعمتى به انسان بچشانیم، سپس آن را از او بگیریم، بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود!
و اگر بعد از شدت و رنجى كه به او رسیده، نعمتهایى به او بچشانیم، مىگوید: «مشكلات از من برطرف شد، و دیگر باز نخواهد گشت!» و غرق شادى و غفلت و فخرفروشى مىشود...
مگر آنها كه (در سایه ایمان راستین،) صبر و استقامت ورزیدند و كارهاى شایسته انجام دادند; كه براى آنها، آمرزش و اجر بزرگى است!
یا علی
تئوری بازی، بزودی از همین وبلاگ
بزودی در همین جا <تئوری زندگی - تئوری بازی> را مطالعه کنید. این مطلب به تحلیل کلی اما در عین حال بسیار کاربردی از زندگی می پردازد که به مدد آن شما قادر خواهید شد زندگی خود را متحول کنید.
با ما همراه شوید و امتحان کنید.
منظور از بزودی بعد از سفر به مشهد مقدس است. نائب الزیاره دوستان هستم.
چند مثقال توحید - خروارها شرک
بسمه تعالی
این روزا تو کوچه بازار شهر و کوچه بازار دلم دنبال چند مثقال توحید ناب می گردم ولی پیدا نمی کنم. هر چی نگاه می کنم پر از شرک و کفر از همه نوعش، جلی و خفی. توحید یعنی اینکه تو همه چی توحید داشته باشی همه چی، تو امید تو ترس. فقط از خودش بترسی به خودش
هم پناه ببری. حالا توحید رو تو دعای سحر امام سجاد ببینید که می گه از تو به تو فرار می کنم : " هارب منک الیک ".
اصلا نباید غیر اونو دید. اگه مشکلی پیش اومد از اون بدونی حلشم از اون بدونی. اصلا به دیگران امید نداشته باشی. اصلا اونا رو نبینی. دیگه اینجوری حتی نباید اصلا ناراحت شی ناراحتی نداره. اما تو این مشکلات ه که آدم پیش خودش رسوا می شه. کم میاره میفهمه که چقدر همه چی رو ادعا می کنه ولی نداره: ایمان، تقوا، توکل، و از همه مهمتر توحید.
چند روز پیش داشتم سوره شعرا رو میخوندم که اتفاق عجیبی برام افتاد. براتون میگم:
تو سوره شعرا اون قسمت آخرش داستان چند تا از پیامبران رو میگه که چه اتفاقایی براشون افتاد. عجیبه! داستان ها مثل همه. اما چیزی که توجه منو بخودش جلب کرد این بود: " ان فی ذلک لایـه، و ما کان اکثرهم مومنین " تو این داستان نشانه ای است و اکثر آنها مومن نبودن. این جمله عینا تو همه این داستان ها تکرار میشه. انگار یه هشداره! اکثرشون نبودن شاید فقط ادعا می کردن. حالا ما جزوشون هستیم یا نه؟ تا اینکه به داستان حضرت موسی رسیدم ...
و ناگاه زمین شروع به چرخیدن کرد با سرعت زیادی چرخید شاید چندین هزار دور، دور خورشید برعکس گشت تا اینکه ایستاد و من فرود آمدم در میان گروهی از انسانها که داشتن با التهاب و ترس زیادی فرار می کردن. از پیر و جوون و زن و مرد. هر کی یکم بار و بنه به دوش داشت و فرار می کرد. انگار از دست یکی فرار می کردن. اولش گیج بودم. از یکی پرسیدم: کجا دارین میرین؟ و او فقط گفت: فرعون. و من همه چی یادم اومد اون درد ها و اون غم ها و مشکلات. چندین سال بردگی، بیگاری، تجاوز، ظلم همه چی یادم اومد. اون موقع ها که بچه های پسر رو می کشتن. مردها رو می کشتن و زن ها رو برای کار و استفاده زنده نگه می داشتن. تو همه این سالها این لحظه رو آرزو می کردم. فرار. آزادی. و اون موقع بود که رسول خدا به نجات ما مامور شد. موسی. همیشه بهش ایمان داشتم. همیشه نزدیکش حرکت می کردم. او از خدا برای ما میگفت از قدرتش از توحید ش. ما خیلی از مشکلات رو پشت سر گذاشته بودیم از معابر سختی رد شده بودیم. تو هر کدوم اونها یه عده اعتراض و غر می زدن که این دفعه کارمون تمومه و فرعون به ما خواهد رسید و ... اما من همیشه می دونستم که او ما رو از اون برکه های مشکلات در میاره. خیلی بهش اعتماد داشتم. از دست قوم ناراحت بودم. این قوم خیلی از موسی دیده بودن. اصلا معجزه دیده بودن. تبدیل شدن عصا به اژدها، خون شدن دریا، دست سفید و ...اما ... عجیبه این داستان ایمان و اعتقاد به غیب. انگار همیشه تو تاریخ همین یه داستان بوده که آدما رو دسته بندی می کرده. فرعون پشت ما بود با هزاران نیروی جنگی. فقط یه فکر داشتن. کشتن همه. ولی ما قومی بودیم بدون حتی وسایل اولیه زندگی چه برسه به اینکه بخواهیم با کسی بجنگیم. موسی ما رو از مصر خارج کرده بود. همینطور از دست فرعون اما هنوز همه چی تموم نشده بود تو این راه فرار با مشکلات فراوانی روبرو شده بودیم و تو هر کدوم یه عده اعتراض کرده بودن. یه عده کم آورده بودن. من این میون تو خودم خوشحال بودم. فاصلم رو باهاش کم کرده بودم. اون جلوی کاروان در حرکت بود و بقیه دنبالش. همیشه از خدا میگفت. خیلی دوستش داشتم. باهاش احساس آرامش می کردم. در همین حین از آخرین تپه گذشتیم و ناگهان....
همه خشکش ون زده بود. دهن ها باز مونده بود. چیزهای که دست مردم بود از فرط نا امیدی از دستشون می افتاد. بعضی ها بی اختیار به پشت شون نگاه کردن. هیچکی باورش نمیشد. یهو یکی از اون میان فریاد زد: حالا چی کا کنیم؟ به دریا رسیدیم. اینجا دیگه کی می خواد به دادمون برسه؟ و هم همه توی جمع پیچید. همه می گفتن حالا چی میشه و من به او نگاه کردم. هر چی فکر کردم دیدم مردم راست می گن. احساس بدی بهم دست داد. از طرفی نمیخواستم بهش شک کنم از طرفی دریا بود جلمون. راهی نداشت. اگه تا حالا مشکلات درحد برکه بود حالا دریا شده بود چه خروشان. اینجا آخر کار بود همه چی تموم شده بود. صدای شکستن یه چیزایی رو تو وجودم احساس کردم. انگار باور هام اعتقاداتم و فکر هایی که می کردم داشت فرو میریخت. خدا کجا بود؟ حالا چی میشد؟ نزدیک طلوع آفتاب بود که از پشت گرد و خاک عظیمی برپا شد. فرعون و هزاران مرد جنگی با لشکر پیاده و سواره دنبال ما بود و حالا در افق دیده می شد. تا چند لحظه دیگر به ما میرسیدند. احساس ترس و شکست همه جا رو پر کرده بود. همه می گفتن دیگه گیر افتادیم. موسی چی کا کنیم؟ پس چی شد؟ خدا کو؟ خدا کو؟
ناگهان دهان رسول خدا باز شد با شاره به قوم آنها را ساکت کرد در طلوع آفتاب وقتی پرتو های نور از پشتش می تابید چهره ملکوتی پیدا می کرد. او گفت: " چنین نیست یقینا پروردگارم با من است. بزودی مرا هدایت خواهد کرد."
و من با خودم گفتم : آخه چطوری ؟ مگه دیگه راهی هم مونده؟
حس کردم فاصلم ازش زیاد شده یهو نگاه کردم دیدم توی بنی اسرائیل و دارم با اونا به موسی اعتراض می کنم.
ناگهان حس کردم از زمین بلند شدم. از زمین فاصله گرفتم. از دور دیدم که موسی برگشت و به طرف دریا رفت و عصای خود را به دریا زد. دریا شکافت. آبها مانند دو دیواره کوه از هم جدا شدند. همه ساکت شدند و من فاصله می گرفتم. موسی به حرکت افتاد. قوم از شرم در حال مرگ بودند. به دنبال او حرکت کردند. آری باز هم موسی آنها را رهانیده بود....
اما من دیدم که باز زمین شروع به گردش به دور خورشید کرد و چندین هزار دور به جلو و من برگشتم به حال که برای شما می نویسم....
دوستان من همیشه از بنی اسرائیل بدم می اومد. اونا رو به خاطر این همه نفهمی شون متهم می کردن همیشه فکر می کردم چطور میشه یه قومی این همه معجزه ببینه و بازم انکار کنه.... اما من جزو بنی اسرائیل بودم. جزو همون کسایی که قرآن میگه اکثرا مومن نبودن. من شک کردم. من کم آوردم. فهمیدم که خیلی کار مونده. توحید کمه. کم پیدا میشه و خیلی گرون قیمته و جنسش هم تو مشکلات معلوم میشه کیفیتش به مقدار مشکلات و بزرگیشون بستگی داره.
حالا میزان توحید شما چقدر ه؟
یا حق
پایان
نوشته های پیشین ...